و "۱" نفر تنها با تعصبی که زادهء اعتقاداتش بود ماجرا را در همپیچید و ناسزا ها را تنهایی به جان بخرد!
"کار را که کرد؟! آن کس که تمام کرد!"
کسی "۳۰۰۰" نفر را نمی بیند!
کسی " خود خواهی " ها را نمی بیند!
کسی " قانون گریزی" ها را نمی بیند!
تنها ناسزا است که نثار آن "۱" نفر می شود!
....
چه یک دوره! چه دو دوره! چه شش دوره!
مهم این است که :
۱- به چشم نمی آییم!
۲- دشمنی و نفرت را به صلاح مملکت ترجیح می دهیم!
۳- خانواده و جشن و سرور وقتی برای این نمی گذارد که فکر کنیم به مسئولیت هایمان!
۴- صندلی هایمان را سفت چسبیده ایم و از مقاممان احساس رضایت می کنیم!
۵- ....
۶-....
۷- ....
دوستان و دشمن! دست در دست هم مرا و دلخوشی های مرا به سلاخی می برند تا در دنیا حرفی برای گفتن داشته باشند! ...
و من باید هنوز لبخند بزنم ...
و من باید هنوز سکوت کنم ...
چون آموخته ام که باید مطیع بود و جبری مسلک حتی اگر این جبر را افرادی مثل خود من بر من تحمیل کنند ....
چون آموخته ام به خاطر "جامعه" و صلاح جامعه" از همه چیز با سکوت بگذرم! که حرف زدن به معنای یاغی گری است و دیوانگی ....
پیش از اینها بیش از اینها بد دیده ام ... باید بروم دنبال سرنوشت خویش!
هرچند که دیگر "مکاتب" را نزد استاد "مکاتیب " باید بیاموزم و "فسلفه هنر" را شاید نیز نزد استاد "هنر دین" ...